أحمد بن محمد بن زيد الطوسي

345

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )

كى به آخر نفسش دربندند « 1 » و مهر « 2 » خذلان برنهند « 3 » . اى كسى كى به خروارها معصيت دارى نوميد مگرد « 4 » ، اگر ملك تعالى را به تو نظر فضل و احسان بود ، آن گناهان تو جمله در معرض عفو و غفران بود « 5 » ، و اگر او را به تو نظر عدل بود آن همه طاعت تو عين فسق و خذلان « 6 » و عصيان و نااميدى « 7 » بود . شعر « 8 » آه اگر در وقت مرگت فرقت ايمان بود * بس عذابا كز فراقش مر ترا بر جان بود مونست تيمار و حسرت باشد اندر گور تنگ « 9 » * هم‌نشينت در سراى اشقيا شيطان بود باشد اندر گردنت زنجير و غلّ آتشين * خوردنت ز قوم و زهر « 10 » و پوششت قطران بود گر بنالى كس نباشد مر ترا فرياد رس « 11 » * تا ابد اندر بلا و دوزخت زندان بود اى بعمر و روزگار خويشتن نازان شده * آه اگر بر تو بجمله عمر تو تاوان بود آفت دوزخ اگر تنها بود هم به بود * حسرت و غم آن بود كت جاودان هجران بود هرچ آيد از بلا بر خان‌ومان زو باك نيست * چون امانت از بلا و فرقت جانان بود

--> ( 1 ) - + عنايت ( 2 ) - در متن : قهر ( 3 ) - + و علت در ميان نه ( 4 ) - + و عذرى بيار كه ( 5 ) - + و اى كسى كه انبارها طاعت دارى ايمن مباش ( 6 ) - ندارد ( 7 ) - « نااميدى » ندارد ( 8 ) - بيت ( 9 ) - باز ( 10 ) - در متن : زهر زقوم ( 11 ) - در متن : رسد